تبليغاتX
گاه نوشته های یک روزنامه نگار
یکشنبه نهم تیر 1387
درس دیروز
 

"چوب دو سر طلا" رو عمیق به درک رساندیم

 

 

+ نوشته شده توسط سارا .
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387
....
هوای این خونه پرسروصدا ، انقدر بدقلق نبود که الان هست.

ما اینجا و شما مدینه

اینجا کجاست

 شما هوای " کعبه" اید ...

....

خدایا ! "اینجا" هوا تنگ است.خب؟

+ نوشته شده توسط سارا .
جمعه هفدهم خرداد 1387
هرگز
 

زندگی خود را به داوری نگذارید و خط قرمز اطراف زندگی خود را برای دیگران باز نکنید . هیچوقت.

+ نوشته شده توسط سارا .
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387
روزگار
درد پیرزن به اندازه عینک آفتابی بود که با نگین هاش پشت ویترین مغازه برق می زد. ناقابل ۵۰۰ هزار تومن می خواست که توی خیابون نمونه. اشک هاش که دیگه از غصه خشک شده بودن هزار برابر نگین های اون عینک آفتابی می ارزید که دل خیلی ها رو برده بود.
+ نوشته شده توسط سارا .
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387
مبهم بسوزید !
چگونه می توان ..... را دوست داشت؟!

ما  که خیلی تلاش کردیم و جمله رو با یک زن یا یک مرد کامل کردیم. مثلا چگونه می توان یک مرد را دوست داشت  .اما نمی دونم چرا وزارت ارشاد دچار ابهام شده بودو تبلیغات رو جمع کرده . لابد برای اینکه در سطح شهر هیچ تابلو یا بیلبورد ابهام برانگیز دیگه ای نیست و فقط همین چند نقطه و چهار کلمه و رای مفعولی تونسته مبهم باشه .خدا قوت !

....

راستی از ۲۳ دیشب تا ۳ صبح فردا حق ندارید دچار هیچ نوع سوختگی بشید . از دماغ سوختگی گرفته تا .... . اما اگه این خبر رو بخونید در دماغ سوختگی و خودسوزی و دگرسوزی و خانمانسوزی و.... مختارید. 

خیلی جالبه که شماره به این مهمی چند ساعت قطع باشه !

+ نوشته شده توسط سارا .